|
| ||
|
|
كجاي اين تاريك خانه ايستاده اي
كه نمي بينمت
كور كه نيستم اما
كوري گرفته ام انگار*
لبخندت را در كدام اتاق پنهان كرده اي
شالت را بروي كدام صندلي جا گذاشته اي
روسري ات را به كدام باد سپرده اي
كه خاكستري اينچنين
فضا را پر كرده است ؟ !
نمی بینمت اما از بوی نمناک اتاق
تو را لمس می کنم
که در آغوش کسی می رقصی
من نیستم
تو سیگارت را با کسی قسمت می کنی
و طعم تلخ این قهوه گلوی مرا آزار می دهد
زیبایی تو را حدس می زنم
پس از این همه سال
باید خنده هایت از گل های بنفشه زیباتر باشد
در این مه غلیظ
مرا به رقص وا داشته ای
من از اشیاء می گذرم
حتی از خودم
من صدای تو را
از سنگینی ذرات هوا
حدس می زنم
مرگ بروي صحنه كار سختي است**
كجاي اين تماشاخانه متروك ايستاده اي
كه جستجوي تمام دنيا
نياز بازيگوشانه ات را راه نيست
بازيگر كدام نمايشنامه ي مطرودي
كه در هيچ كتابخانه اي سطري از تو ننوشته اند
اما تمامي كتابها
بوي سحر آميز تن تو را مي دهند .
بیا به خواب بلندی برویم
من زیبایی دنیا را حدس می زنم
وقتی پنجره ی صبحگاه گشوده می شود
و از خمیازه ی ما
پرندگان آواز می خوانند ...
كيندائو – چين – 20 Agu 2006
*- جمله از ژ. ساراماگو
**- اشاره به مرگ مولي ير
وقتی برای اولین بار
عمر خیام گفت
هزار سال پیش تو را دیده است
خنده ام گرفت
از خنده ی من غمگین شد
نگاه خیره اش را به تکه ابرهای سرگردان در آسمان دوخت
و زیر لب رباعی سحرآمیزی را زمزمه کرد
عصرگاه چهارشنبه ای تابستانی بود
عجیب ترین چهارشنبه ی عمر من
نیمکتی کنار چند درختچه ی مگنولیا
در پارک ملت .
گفتم بی خیال رفیق !
به دل گرفتی ؟!
گفت خیالی نیست ، جرعه ای دیگر بزنیم ؟!
با پیاله ی دیگری از دست خیام مست مست شدم
چه بد مستی خوبی !
حالا از خاطره ی آن روز عصر
تکه تکه های شادی و اندوهی را به یاد می آورم
که سرنوشت سرگردانی من را رقم زد
سرنوشتی
که دیگر حاضر نیستم با هیچ شاعری تقسیم کنم .
اصفهان – اردیبهشت 88
خواب هفت پادشاه *************************
زنبوری نوک زبانم را نیش می زند
باشد نمی گویم
خوابهایم را در ماشین لباسشویی می ریزم
رویاهایم را روی شوفاژ پهن می کنم تا خشک شوند
تنم را با کافور هندی شستشو می دهم
تا عطر خوب تن تو را از یاد ببرد
چشم هایم را با دستمال چهارخانه ای می بندم
تا باور کنند کور شده ام
چمدانم را بر می دارم
و به قهوه خانه ی متروکی سفر می کنم
مرد قهوه چی پنجره ها را می بندد
نشانه ی امامزاده ای را می دهد
هفت دشت و هفت تپه آن طرف تر
باشد نمی روم
نوک زبانم ورم کرده
نمی توانم از مرد قهوه چی حتا تشکری کنم
سوار کشتی کهنه ای می شوم
در دل اقیانوسی هفت هزار ساله
آب های گرم مرا بسوی آب های سرد می برند
می گویم من قول داده ام بعضی واژه ها را فراموش کنم
نهنگ بزرگی سر از آب در می آورد
دلفین ها در اطراف کشتی بازی می کنند
ناخدا یک لحظه پیاله شراب کهنه را از یاد نمی برد
و هر سال هزار سال می گذرد .
وقتی می گویم هوای سرد به من نمی سازد باور نمی کنی
شانه بالا می اندازی و بی تفاوت به شمعدانی های کوچکت آب می دهی
انگار نشانی تمامی امامزاده ها و اقیانوس ها را
کف دستانت نوشته باشی .
اخم هایم را زیر ناز بالشت پنهان می کنم
کلماتی را که قرار است از یاد ببرم
روی میز قهوه خانه جا می گذارم
و نیمه های شب به خانه باز می گردم
رادیو را خاموش کرده ای
از قهوه و چایی هم خبری نیست
خواب هفت پادشاه می بینی
باشد نمی گویم
نوک زبانم ورم کرده
حرفی نیست .
تهران – فروردین 88
در شهر سفید
در خیابان سفید
در پیاده روی سفید
شبیه آدم برفی ها شده بودم
شبیه آدم برفی دلسردی
که دل به آواز عجیب زنی غریبه سپرده است
زنی که در گرگ و میش صبحی پائیزی به کوچه ی بن بست ما آمد
و عصرگاه همان روز در انتهای کوچه گم شد
آدم برفی من در سرمای زمستانی گاهی مست می کند
شراب خانگی اش را در آستین پالتو پنهان می کند
و به خیابان می گریزد
با گام هایی نامرئی
در پیاده روهای سفید می دود
آواز عجیب زن را در کافه های قدیمی به گوش می شنود
در دود سیگار مردی که از خیابان عبور می کند
در لبان سرخ بانویی میان سال .
چهره ی زن را به یاد می آورد
که چادر مشکی اش را از سر برداشت و زیر درخت کاجی نشست
زخمه های عودش را به یاد می آورد و ذرات فضا را که از آواز زن سنگین می شد
پسر بچه های کوچه دست از بازی کشیدند
مادران دخترانشان را در انباری ها پنهان کردند
کسی جز من در کوچه نمانده بود
...
آن شب برف سنگینی بارید
و زمستانها آغاز شدند
آدم برفی من
دل سردش را همچون توده ای برف در دست می گیرد و می دود
از کنار مغازه ی عطر فروشی می گذرد
و بوی تند ملحفه های شسته را به یاد می آورد
مزه ی ترش آخرین انار آن پائیز دور
و طعم تلخ قهوه ی دم نکشیده ی عصر
که " زود باش دیر شد باید برویم " را مرور می کند
آدم برفی من روبروی باجه روزنامه فروشی نمی ایستد
در پیاده روی سفید می دود
در خیابان سفید می دود
از مردم از اتومبیل ها نمی ترسد
از آوازهایی که آن زن غریبه نمی خواند نمی ترسد
اما از کافه های بی رویا می ترسد
از این که آن آخرین سیگار مرد رهگذر باشد می ترسد
از این که لبان آن بانوی میان سال هرگز دهان مردی عاشق را نبوسد می ترسد .
آدم برفی من !
آی آدم برفی من !
گنجشک های بی هراس چشمهایت
آنقدر گرسنه اند که تمامی دانه های زیر برف
جواب این زمستان های لعنتی را نخواهد داد
و کلاه بوقی منگوله دارت
طناب دارت می شود
اگر کنار این قوطی حلبی بایستی
تا بلکه شعله ی آتش دل گرمت کند
آدم برفی من !
آی آدم برفی من !
اگر دل سردت را نفروشی
پایبند این زمستان ها می شوی
یخ می زنی در انتهای این کوچه ی بن بست
وسالها بعد
سر نوشت تو را
شکوفه های سیب برای پسر بچه های بازیگوش تعریف خواهند کرد
که مبادا اگر زنی غریبه به کوچه ی بن بستتان آمد ...
گاهی از خودم می پرسم
اگر آن راز را می دانستم ...
اگر آن آواز عجیب را بار دیگر می شنیدم ...
اگر بار دیگر به آن زن غریبه برمی خوردم ...
شاید شبیه آدم برفی ها نبودم
شاید آب شده بودم
و دیگر نبودم .
اسفند 87 - تهران
در گرگ و میش غروب یکی از نخستین روزهای سرد زمستانی
مردی ناشناس
چتری قرمز به من سپرد و رفت
فهمیده بود
در انتظار هیچ کس یا هیچ اتفاقی نیستم
پیش از آن که بگذرد
با ته مانده ی تلخی از لبخندش فنجان شعری تعارفم کرد
شاعر نبود تنها چتر قرمزی را از زیر پالتواش در آورد و به من داد
پیش بینی باران کرده بود ؟!
یا حدس می زد دنیا را گردی خاکستری فرا گرفته است ؟!
از کجا می دانست منتظر هیچ کس یا هیچ اتفاقی نیستم ؟!
چتر را که به من داد سیگاری روشن کرد و رفت ...
من نمی دانستم با آن چتر قرمز چه می توان کرد !
از چتر خواستم پرواز کند
یا اگر می تواند کمی رنگ به من قرض دهد
یا آوازی قدیمی بخواند
دلم گرفته بود
کنار پیاده رو ایستادم و به مردی که چتر را به من داده بود فکر کردم
بعد دختر زیبایی از سالیان دور آمد . مثل همیشه بی دلیل آمد
آنسوی پیاده رو کنار ناودان مغازه ای که زود تعطیل کرده بود ایستاد
با آن بارانی خاکستری اش با آن شال بلند خاکستری چکمه های خاکستری
تنها لبانش قرمز بود
به چتر من خیره ماند
خیس باران ناگهانی عصر بود
خندید . مثل همیشه بی دلیل خندید
من به چتر قرمزم نگاه کردم
به آن مرد فکر کردم
به عابرانی که بارانی های خاکستری شان خیس شده بود
می خواستم از او بپرسم
زمانی که من نبودم اینجا اتفاق عجیبی افتاده است ... !؟
که شانه بالا انداخت
بعد خنده اش شبیه گریه شد
گریه کرد . مثل همیشه بی دلیل گریه کرد .
من به چتر قرمزم نگاه کردم
به دنبال مردی که در جمعیت گم شده بود
خیره شدم به عابرانی که بی تفاوت
از کنار چتر قرمز من و لبان قرمز دختر می گذشتند
خواستم از او بپرسم زمانی که من نبودم اینجا
چه اتفاق عجیبی افتاده است ... !؟
که شانه بالا انداخت
سیگاری روشن کرد
و بی دلیل راه افتاد و مثل همیشه در میان جمعیت پنهان شد
من نمی دانستم با این چتر قرمز چه می توان کرد
می خواستم از چتر بپرسم زمانی که من اینجا نبودم ...
که پسرکی چتر فروش آمد
: آقا ! چتر ؟ خیس شده اید ؟
و چتر قرمزی در دستم نبود
نشانی آن مرد را دادم
می شناخت
گفت مرد شریفی ست
مهربان است
گاهی به عابران این پیاده رو سر می زند
نام حقیقی اش را کسی نمی داند
اما مردم مرگ صدایش می کنند
: آقا !
آقا !
آقا اگر چتر نمی خواهید آدامس و سیگار و شکلات هم دارم
و من آن روز عصر
بی آن که در انتظار کسی یا اتفاقی باشم
بی دلیل انتظار می کشیدم .
سوماترا / 19 دی 87
آشپزخانه سبز *************************
تعجب نکن
اگر شعر تازه ای برای تو ننوشته ام
هیچ مدادی وقتی خیس می شود
نمی نویسد
چشم از کاغذهای کاهی بر می دارم
قهوه ام را به یک جرعه سر می کشم
و پیراهن سفید تو را به یاد می آورم
و دامن گلدارت را
در آستانه ی آشپزخانه .
تو طبیعت را به آغوش من آوردی
ظهر هنگام بیشه زاری در باد
چهره ات کوهستانی از حادثه
چشمهایت عقابانی شجاع
و دهانت چشمه سار گوارای بوسه ها
خسته ام
از این صندلی لهستانی فرسوده خسته ام
از این قهوه ی تلخ که دیگر آرامم نمی کند
از آن شراب مرغوب گونه هایت به چشمهای من بریز
می خواهم در علفزار خیس تو پا برهنه بدوم
از میان گلهای وحشی دامنت بگذرم
و ساعتها به زنبورهای عاشق فکر کنم
در آستانه ی آشپزخانه
با سبدی حصیری ایستاده بودی
گفتم کجا می روی هوا سرد است !؟
گفتی تا ساعتی دیگر باران می گیرد
لباس ها را از روی بند بر نداشته ام .
وقتی برگشتی سبدت پر از
پرتقال های درشت بود
و پیراهنی سفید
که باد به حیاط خانه ی ما آورده بود
در آستانه ی آشپزخانه
دیدن تو پایان ندارد
اگر مدادم خیس می شود
چاره ای نیست
در این طبیعت زیر باران
هیچ علاقه ای به پناه گرفتن ندارم
از راه می رسی
با دو لیوان آب میوه ی تازه
از آشپزخانه چشم برمی دارم
تا در عصرانه ی این مهرماه دلگیر
گپی با سبزینه ی لبخند تو زده باشم .
مهرماه 87
بندر عباس
شراب تلخ *************************
چند شعر کوتاه عاشقانه
برای نگار
میمیرم
در میان گندمزاران خیس گیسوان تو روزی میمیرم
و لک لک های سینه سرخ بر فراز من خواهند گذشت
به هنگام عزیمت بزرگشان
و مورچه ها به دیدار من می آیند
با سرودی یکدست عاشقانه
و آنگاه که من مرده ام
گندمزاران گیسوان تو به بار خواهند نشست
ادامه مطلب
انتهای این خیابان ها به دریا نمی رسد ... ***********************
به انتهای یک روز دلگیر نزدیک می شوم
می خواستم به دیدار دوستی قدیمی بروم ... اما نشد
در خیابان گم شدم
جریمه شدم
چرا که به پرنده ای ناشناس
که صدایش آشنایم بود
خیره مانده بودم
چه اتفاق بدی می توانست بیافتد
بوی لجن رودخانه ٬ تمام خیابان را فرا گرفته بود
منتظر صدای قورباغه ها بودم
اما شهر شلوغ بود
شاید مردم به جشنی بزرگ می رفتند
. . .
ادامه مطلب
یک سمفونی آرام *************************
(به یاد نادر ابراهیمی)
سلام !
آمده ام خداحافظی کنم !
مرا ببخشید
اگر پاره های تنم را جا می گذارم
خیال بازگشتن ندارم
لب و دهانم
چشم و گوشم
همه به یادگاری ... .
می خواهم تنها بروم
سبک و آسوده
فقط انگشتانم را
در جیب های پالتو ام می گذارم
تا سردشان نشود
و می روم
تا کناره ی همه ی دریا های دنیایی دیگر را
دوره کنم .
17 خرداد 87
به وقت مهمانی بادام ها *************************
مجموعه هایکو
ادامه مطلب
عطر خوب *************************
آواز که در کوچه بپیچد
زانوی رهگذر که به رقص در آید
جغرافیای دنیا به هم می ریزد
پالتوی پوستی روسی
گیسوانی به سبک مصری
چکمه های ونیزی
بعد بی سکان و بی لنگر دل به دریا زده ای
زیر تاقدیس های قدیمی
در آینه های قدی بلند
شک می کنم که فرشته ی من بوده ای
شاید شیطان معصوم چهره ای هستی
با انگشتانی کشیده و بلند
که خرامان از میان کوچه های پر از برف
می گذرد
قهوه ای از قهوه ای چشمان تو نوشیدم
در میان گندمزار های طلایی و
آسیاب های بادی
با تنها چند سکه در جیب .
اتفاق ساده ای نبود
سالها خوابم نبرد
عطر خوب بر پیراهنم ماندگار بود
من تمامی دنیا را با اسم کوچک صدا می زدم
اما شما را
کنار ریل قطار ...
خسته بودید
گفتم چمدانتان ... ؟
بر خاستید
آواز خواندید
رقصیدید
تمام قطب نما ها از کار افتادند
جهان ساکت شد
سالیان بسیاری در این سکوت گم شد
من پیر شده ام ؟ ! نه ؟ !
پیر زیبایی شما
اینجا همه چیز سفید است
من٫ برف ٫ زمین٫ دریا ٫ شما
عکس هایی که می گیرم .
اتفاق ساده ای نبود
سالها خوابم نبرد
با آن قهوه ی تلخ روسی
که در ایستگاه قطار
تعارفم کردید
ولادیوستوک ( روسیه )
FEB 2008
آواز غم انگیز روسی *************************
عروسک های یخی بی گناهند
میوه های تابستانی به مزاجشان نمی سازد
وقتی بچه ها به بازی از آنها بالا می روند
نمی فهمند تنها لحظه ای تا غروب باقی مانده است
در خیابان خلوتی که به اسکله می رسد
دختران جوان گرداگرد هم نشسته اند و آوازی روسی را زمزمه می کنند
پیاده رو یخ زده است
باز هم چکمه هایم را فراموش کرده ام
با احتیاط به کافه ی کوچکی می روم
تا با قهوه ای خودم را گرم کنم
دخترک خدمتکار گیلاسی را گوشواره کرده است
میوه ی تابستانی این همه راه را چگونه آمده است ! ؟
صدای آوازی می آید
که این بار حنجره ی گرفته ی مردی آن را می خواند
یاد عروسک های یخی می افتم
من آن ها را بخشیده بودم
میوه های تابستانی ام را له کرده بودند
گیلاس ها را به بچه ها داده بودم
نمی دانستند چیست
بعد نشانی دریا را به من دادند
گفتند از انتهای خیابان می توانی
به دریا برسی
رفته بودم
دریا
با تمامی شوری اش یخ زده بود
تا کافه دویدم
سراغ دخترک را گرفتم
گفتند از اینجا رفته
سالهاست دل به مردی نامرئی سپرده است
در خیابان هنوز دختران جوان آواز می خواندند
عروسک های یخی بازیچه ی بچه ها بودند
اتوبوسی کهنه
با شیشه هایی از بخار آغشته
بسوی دریا می رفت
شب رسیده بود
زیر لب آواز می خواندم :
حالا که دریا یخ زده است
می توان این کشتی بی بادبان بزرگ را
با شاخه گل رزی سفید و گیلاسی ارغوانی طاق زد .
وانینو (سیبریا - روسیه)
FEB 2008
زمین زیر پای رقاصه های عرب می لرزد
و هزار آرزوی مرده
چون آوار مخروبی
در اندام لرزان من
فرو می ریزد
دست ها بالا
بازوان لخت رقاصه ها به هر طرف می رود
این باد بی صاحب
تمام برگ های درخت را می کند
درخت لخت گریه می کند
در فصل پائیز
وقتی نامت را گم کنی
وقتی حوصله حتی
رفتن تا نزدیکترین ساحل بندر را هم نداشته باشی
هنگام غروب
در گوشه ی قهوه خانه ای کوچک
تنها بنشینی
و با فنجان قهوه ات بازی کنی
وقتی گم شوی
در پیاده رو های طویل
میان تن هایی که بی وقفه به هم سائیده می شوند
وقتی فرو می ریزد در تو
هفت آسمان خراشی بلند
مثل گلنگی غیر قابل سکونتی
که با یک لگد آوار می شود
صدای عود در اندام تو می پیچد
صدای عود دیوانه ات می کند
چه بزم غمگینی !
صدای النگوی رقاصه ها
صدای زنجیری که به پا دارند
صدای زنانگی شکننده اشان
همه محو تماشایند
در اوج شادی چشمهایشان
چه باد پائیزی دردناکی می وزد
گل های رز سفید مرا می برد
کلاهم را به اجاق یاس می سوزاند !
از من ویرانه سرایی می ماند
وقتی رقاصه های عرب جایشان را
به چشم بندهای فرانسوی می دهند .
امیر حسین تیکنی
SHENZHEN-S.CHINA
این شانس لعنتی *************************
دریچه جنوبی آسمان بودم
باد از من می وزید
حالا عصر ها
جاشوی پیری مرا به لنگرگاه می برد
می گوید نهنگ بزرگی را گم کرده ای
اما من هرگز نهنگی نداشته ام
من تنها دریچه ی جنوبی آسمان بودم
آوازخوانی گمنام
که طعم دهانش شور بود
با آکاردیونی که تمام آهنگ های نسلش را حفظ کرده بود
می نشستم روی سکویی
در ابتدای کوچه ای که به دریا می رسید
هر روز کودک و مادری از کنارم می گذشتند
کودک مرا نشان می داد
من و مادر هر دو می خندیدیم
دکترم حرف دیگری می زند
: دچار فراموشی مقطعی شده ای :
حاشا می کنم
من هیچ نسبتی با این اقیانوس دراندشت نداشته ام
من آن گوشه بودم
به حساب نمی آمدم
اگر جرمی هست پای من نبوده
به من چه که واژه ها گاهی طعم شراب می دهند و گاهی بوی کافور
من هیچ عصرانه ی مشترکی
با این اسب های سفید
که بی دعوت می آیند و یکریز گریه می کنند نداشته ام
: چایی تان سرد نشود!
لعنت به این شانس
این صندلی راحتی , اصلن هم راحت نیست !
: شما حالتان خوب است ؟!
نگاهتان , ببخشید چایی تان سرد نشود!
اینجا کسی بلد نیست بندری برقصد ؟
دلم می خواهد جنوبی بخوانم
:لب تر کنید آقا !
شما زمانی اقیانوس بوده اید !
اقیانوس ؟!
نه ! من تنها با چتر از خانه بیرون می آمدم
و علاقه زیادی هم به ساعت مچی ام دارم
پس آن آکاردیون نشانه چی بود ؟!
: حوصله کنید آقا
ما تمام زندگی شما را ضبط کرده ایم
یک فیلم بلند که قرار است تمام مردم دنیا آن را ببینند
سر در نمی آورم
همه چیز را فراموش کرده ام
راستی شما نمی دانید من چند ساله ام؟
: شما همین امروز صبح به دنیا آمدید آقا
و یک ساعتی می شود که مرده اید .
امیر حسین تیکنی کاستلون - بهار ۸۶
کافه های لب دریا در شب های بارانی *******************
" در دل اقیانوسی بزرگ
کوهی در آمده بود
جزیره ای زیبا
با درختچه هایی سبز
و انبوهی از پرندگان مهاجر"
وقتی این منظره را برای اونیک تعریف کردم
لبخند ساده ای زد
بعد سیگاری روشن کرد و آرام گفت
ای کاش مادام امشب هم برایمان پیانو بنوازد
باران پنجره های کافه را خیس کرده بود
و ما از پشت شیشه دریا را نگاه می کردیم
و کشتی بزرگی را که در دوردست لنگر انداخته بود
اونیک۱ آن شب بجای قصه های خنده دار آبا و اجداد وایکینگی اش
برایم از دختر زیبایی گفت
که در روستایی حوالی زادگاهش زندگی می کند
و این که چقدر دلتنگ دیدن و بوسیدن اوست
بوی قهوه فضا را پر کرده بود
فکر کردم شاید در راه بازگشت باز هم از کنار آن جزیره رد شویم
صدای پیانو برخاست
اونیک با صدایی گرفته گفت :
پائیز برلین۲ ... آه عشق من !
کافه های لب دریا
در شب های بارانی حال و هوای عجیبی دارند
انسان های تنها و دربه در دور هم جمع می شوند
تا به بهانه نوشیدن قهوه ای خستگی هزار ساله اشان در کنند .
فلیکس استو۳ – بهار ۸۶
۱ اونیک نام کوچک دوستی اهل جزایر فارو
۲ نام اثری موسیقایی از شوستاکوویچ
۴ بندری کوچک در جنوب لندن
صورتی من *************************
فریبش را نخورید
سر خود قد کشیده است
این سایه صورتی رنگ
که کمر قر می دهد
به جای قمری
که در خنده گمش کرده اید
می پرسید از کجا فهمیدم
اصلان از کجای این اقیانوس بی در و پیکر
به این ساحل آشنا رسیده ام
خودم هم نمی دانم
این که چرا صورتی شدم
و یا اینکه زورق شکسته ام را
چه کسانی
از کجا
و چگونه به اینجا آورده اند
من فقط می گویم فریبش را نخورید
این دریایی که می بینید
پیش آن اقیانوس بزرگ
... ؟
به خدا من هم از همین نمی دانم های آهنین بود
که افسرده شدم
بعد باغچه ی مرا
{ به خاطر دعای ساده ی درختی بی سایه }
به جایی نا معلوم پرتاب کردند
که بعد ها فهمیدم نامش اقیانوس بوده است .
حالا پس از آن همه ماجرا
من مانده ام و سایه ای
که سرتاسرش را بوسه های صورتی پوشانده اند
شاید غم انگیز باشد اما
من دچار بیماری مرموزی هستم
با سرفه هایی خشن
که شعر لخته می بندد در دهانم
و شب ها با موش های لاغری می خوابم
که خوراکشان فقط شناسنامه آدمی ست .
حالا بنوازید
که با صدای عود دیوانه می شوم
برایتان می رقصم
با رقص دلفین ها
کنار استخری که این شب ها خواب پریان دریایی می بیند
تنها فریب عشوه ی سایه ام را نخورید
اگر شما را به پیاله ای مهمان کرد .
امیر حسین تیکنی منامه - اصفهان ۱۳۸۵
آواز دسته جمعی ملاحان گمشده *************************
گم شده ایم
این را ملاحان کشتی گمشده ای می گویند
که در اقیانوسی سرگردان است
چه جزیره های زیبایی که می بینیم و متروک مانده اند
چه صخره های پر شهامتی که هنوز بیرق آدمیان را تجربه نکرده اند
چه زیبایی دردناکی دارد اینجا
چه آرامش عذاب آوری .
نه فانوسی می درخشد
و نه ستاره ای داریم
تنها حواسمان دلداده پریان غزلخوانی ست
که نیمه شب سر از آب در می آورند و ما را در آغوش می گیرند
پریان بلورینی که جامه سیاه به تن دارند .
ما پیر این همه زیبایی شده ایم
چه زیبایی دردناکی
چه آرامش عذاب آوری .
در شب اقیانوس بزرگ
همه سکوت می کنیم و منتظر می مانیم
گم شدن مقصد کشتی ما بود
ناخدای این کشتی دلداده چنین می گوید .
امیر حسین تیکنی – اصفهان پاییز ۸۵


